دوستان سلام من چند روز دیگه تولدمه در این مورد مطلب بفرستید تا به نام خودتون بزنم تو وبلاگ |
تقدیم تنها تکیه گاهم |
کسی چه می داند دلیل نبودن توچیست!
کسی چه می داند چه می گذرد بر من!
کسی چه می داند چه می گذرد برتو!
کسی چه می داند آنهنگام که من می خواهم تو را در زمزمه نگاهم حل کنم و تو مرا در گرمای دستانت،دیگران چه می اندیشند!
حالا هی راه به راه بیایند و وصلهء عشق ممنوع را به من و تو بچسبانند وهی بگویند باید عاقل شوم!
اینها چه می دانند عقل چیست!!!
اگر می دانستند اینطور ابلهانه نقاب عقل بر چهره نمینشاندند!
نازنین را باآنان کاری نیست... هست؟
ای کاش مشکل من تنها عده ای نصیحت گو بود!
یا حتی حواس پرتی های تو!
و یا حتی نبودنت آن هنگام که بایدباشی!
مشکل من این آسماندلم است که دم به دم به هوای تو بارانی می شود!
تو بگو چه کنم با ایندلتنگی؟!
باز این گمان رادر سکوتت لمس نکنم که:
" باز هم گِلِگی... باز هم شکایت... باز هم... باز هم... بازهم..."
و در آخر زمزمهزیر لب همیشگی ات:" نازنین ِ حسود!!! "
من خسته ام و دلتنگ...
خسته از این راه که نمی دانم انتهایشکجاست؛
و دلتنگ ِتو!!!
حواست به منهست؟!
باز نگو " نازنینمحواسم هست!"
از این بودنتکراری هم خسته ام!!!
فکری برای نازنین بکن!
هر چند که می دانم کاری از تو بر نمی آید!
اگر قرار بود کاری کنی، برای آن دل همیشه شیدایت کاریمی کردیکه... در حسرتنازنین از باران نگوید!
باز هم سکوت،
باز هم حرف همیشه،
باز هم دیر است و من باید بروم!
و من...
باز هم باران می خواهم.
باز هم این بغض دارد خفه ام می کند.
باز هم خسته ام ودلتنگ...
خسته از اینراه،
و دلتنگ ِتو
بگذار سر به سينه من
تا كه بشنوي
آهنگِ اشتياقِ دلي دردمند را...
شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده سر در كمند را....
بگذار سر به سينه من تا بگويمت
اندوه چيست...عشق كدام است...غم كجاست...
بگذار تا بگويمت
اين مرغ خسته جان
عمريست در هواي توازآشيان جداست...
بگذار تا ببوسمت اي نوش غمگسار
بگذار تا بنوشمت اي چشمة شراب
بيمار خنده هاي توأم
بيشتر بخند...بيشتر بخند...
خورشيد آرزوي مني
گرمتر بتاب...گرمتر بتاب......
|
از وبلاگ سمیه خانم |
|
|
|
برگرد از وبلاگ باران داغ |
|
چو آمدی ، به تن آشفته گشتم از دیدار
چو رفتی،از غم تو سر به سنگ کوبیدم
دوباره باز به راه تو بازگشتم تا گریز عطر تو از راه دور بوییدم. هوس به سینه ام آشفت تا تو دور شدی نفس ـ دریغ! ـ دگر با تلاش یار نماند چو آمدم که غریوت دهم :ز ره برگرد وجودم آب شد از من دگر غبار نماند... |
|
چشم لیلی |
|
قحط عشق غمزه اي از چشم ليلي ، برده از هوشم به زور
بار عشق و عاشقي ، افكنده بر دوشم به زور در حراج ِعشق و عاشق ، رويِِِ دستم مانده دل
اين متاع ِكس مخر را بر كه بفروشم به زور ؟ بار عشق است و امانت ، آسمان طاقت نداشت پاي عريان ، من چرا بيهوده مي كوشم به زور ؟ زيراين دلق مرقع فتنه ها خوابيده است
اين لباس ِ مندرس را من نمي پوشم به زور قحطي دل ، خشكسال ِ اشك ِچشم ِ عاشقيست
در وباي ِ اين هوس ها ، با كه مي جوشم به زور؟ آبشار ِعاشقي در قصرشيرين خشك شد
گاو ِنر در خانه جا خوش كرده مي دوشم به زور قطره اي از آن شراب ِكهنه ام در كاسه نيست
زهرِچشم ِاوست، اين جامي كه |
|
با لبی خسته میپرسم از خودم
میتونم از صورتم برش دارم آیینه میگه تو همونی که یه روز
|
|||
|
|
|
|
تقدیم به شما دوستان |




