خودش کلي حرفه!!
۱

۱
4

کاش ميشد!!!


کاش میشد خالی از تشویش شد

برگ سبز تحفه درویش شد

کاش تا دل میگرفت و می شکست

عشق می آمد کنارش می نشست

کاش من هم یک قناری می شدم

در تب آواز جاری می شدم

بال در بال کبوتر می زدم

آن طرف تر ها کمی سر می زدم

با قـناری ها غزل خوان می شدم

پشت هر آواز پنهان می شدم



۱


چهار شنبه 06 مهر 1384

ديگه دوستم نداري


ديگه دوستم نداری٬خستگی بهونته
طفلکی دلم که هر چی ميرونيش باز٬ ديوونته
يادته نوشته بودم تو تموم نامه هام
خوشبحال بند کيفی که رويه شونته؟!
حالا من دارم ميرم با غصه هام يه جايه دور
اما يادگاريام هميشه تويه خونته

۱


چهار شنبه 06 مهر 1384

علت تلخ




ديدی آخرش نموندی
منو تا جنون کشوندی
دلی که دادم به دستت
آخرش زدی شکوندی
آخراش خوب شده بودی
تيتر نامه ها مو خوندی
اما چون خوندی و رفتی
دلم رو بيشتر سوزوندی



۱
مسئله اي نيست!!


گفتی که منو دوست نداری٬ مسئله ای نيست
بين عشـق منو تو فاصله ای نیـست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من ده
گفتی که بايد بروم حوصله ای نيست
گفتم که کمی فکر خودم باشم٬آن وقت
جز از عشق تو در خاطر من شعله زنی نيست
رفتی تو٬ خدا پشت و پناهت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست

۱


چهار شنبه 06 مهر 1384

اي سنگ دل!!



دل تو مثل دلم اين همه دلتنگ که نيست
بخدا جنس دلم مثل دلت سنگ که نيست
  همه حرفات پر کذب و پر نيرنگ و فريب
عشق من مثل تو و عشق تو بيرنگ که نيست
تنم اينجاست٬همه فکرو خيالم پيش تو
تو که آرومی٬ آخه توی دل تو جنگ که نيست
وقتی که رفتی٬واسه من حتی دلت تنگ نشد
خونه عشق و شناختن کار هر سنگ که نيست

۱


چهار شنبه 06 مهر 1384

خودش کلي حرفه!! ميتوان





ميتوان جامی زدو گاهی گناهی کردو رفت
آرزومندانه٬دزديده٬نگاهی کردو رفت
ميتوان از گردش گيتی به آسانی گذشت
زندگی با گردش چشم سياهی کردو رفت
ميتوان بودو به درد بی کسی ها خو گرفت
کی توان هر ناکسی را تکيه گاهی کردو رفت

۱


سه شنبه 05 مهر 1384

عشق تو با من چه کرد!!



عشق تو با من چه ها کرد؟!

از گام رفتنت به بعد دیگر گلی نخواد روئید

و کسی عاشق نخواهد شد

دیگر دریچه قلبم را

به روی هیچ کس نخواهم گشود

و به کسی در باب سخن عشق اعتماد نخواهم کرد



84

به گمان خود عشق را کشتند!!


 عشق را با دستهای کپک زده شان در مست ترین لحظه ها کشتند و بردر دروازه شهر آویختند،اما غافـل از آنکه بویش تمام شهر را عاشق کرد.        



۱
عشق يعني

               
عشق یعنی مستی و دیوانگی          عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر       عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار آویختن        عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن     عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن با ساختن         عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظارو انتظار            عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن        عشق یعنی در فراغش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب        عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی شاعری دل سوخته       عشق یعنی آتشی افروخته

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن      عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی یک تیمم،یک نماز        عشق یعنی عالمی رازو نیاز

عشق یعنی با پرستو پر زدن          عشق یعنی آب بر آتش زدن

عشق یعنی قطره و دریا شدن         عشق یعنی همچو من پیدا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون    عشق یعنی درد و محنت در درون

عشق یعنی قطعه شعری نا تمام       عشق یعنی بهترین حُسن ختام


 



۱


 




هرکس به طريقی دل ما ميشکند
بيگانه جدا دوست جدا ميشکند
بيگانه اگر ميشکند مسئله ای نيست
من در عجبم دوست چرا ميشکند
 

 



+ پ