هدف من از نوشتن اینه که حرفای دلم رو بزنم و شما دوستان اگه وقت کردین وصد البته اگه دوست داشتین اونارو بخونید...

واقعا ازتون ممنونم كه لطف داريد و به كلبه تنهايي من سر ميزنيد

 

یادی از فروغ فرخزاد!

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می کارد

مو سپید آخر شدی ای برف

تا سرانجامم چنین دیدی

در دلم باریدی...ای افسوس

بر سر گورم نباریدی

چون نهالی سست می لرزد

روحم از سرمای تنهایی

می خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق ، ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدی ست

خسته ام ، از عشق هم خسته

سهراب میگه:

در دل من چيزي است

مثل يك بيشه ي نور

مثل خواب دم صبح

و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد

بدوم تا ته دشت . بروم تا سر كوه

دورها آوايي است . كه مرا مي خواند ...

اين رو بدون كه هر وقت دلم برات تنگ ميشه ميرم پشت

ابرها و آروم گريه ميكنم پس بدون هروقت بارون مي اد

دلم برات تنگ شده عزيزم

اون فهمید باید نفس بکشد ولی ندونست چرا. فهمید زندگی هیچ وقت مال اون نیست و هیچ کی توضیحی نداد.. نمی خواست نفس بکشه. براش سخت بود تنفس در هوای دیگران. .....خسته بود. خیلی خسته روی زمین دراز کشیده بود و به آسمون خیره شده بود. هر وقت به ستاره ها نگاه می کرد یاد مامان می افتاد که می گفت: ستاره ها از غصه چشماشونو می بندن و باز می کنن.. هیچ وقت نفهمید این دو تا چه ربطی به هم دارن.چشماشو بست. یهو احساس کرد صورتش داره خیس می شه.. چشماشو باز کرد. ستاره ها داشتن گریه می کردن. فکر کرد چقدر خوبه با گریه ستاره ها خیس بشی

بعد از من

☻مرا عمری به دنبالت کشاندی سرانجامم به خاکستر نشاندی☺

♥ ربودی دفتر دل را و افسوس که سطری هم از این دفتر نخواندی♥

♣گذشت از من،ولی آخر نگفتی که بعد از من به امید که ماندی؟♠

 

معنی واقعی عشق رو نه میشه نوشت نه میشه به تصویر کشید فقط میشه حسش کرد اون هم تنها وقتی که خودت بخوای

بند تمــام خاطره ها را گسست و رفت
بغض تمام حنجره ها را شکست و رفت

ســاحل کنـار پنجره مـا رسـيده بـود
اما به نبض پنجره ها دل نبست و رفت

نزديک ظهر داغ غزل خيز فصل مهر
بر فرش باد سرد زمستان نشست و رفت

انبـوه شـعرهای دلـم بی جواب مـاند
رسم تمام شاعره ها را شکست و رفت

دنيا خلاصه شد به اتــاقی شـبـيه عشق
ازاين اتاق گرم و صميمانه رست و رفت

قصه ، تمام جاذبه اش فصل آخــر است
حيف از کتاب دل...که چه آرام بست و رفت


اينجا پر است از حضور تو با اينکه نيستی
زيبای پشت پرده نشسته ! تو کيستی؟
ای کاش لابلای درختان، تو مثل سرو
در پيش چشم های دل من بايستی

بيچاره آنکه روی گلت را نديده است
بيچاره من که ديدم و مشتاق تر شدم
از دست عشق حال خراب مرا ببين:
در خانه ام نشسته ام و در به در شدم

از بس که قصه تو قشنگ است سالهاست
اين شهر با خيال تو در خواب می روند
کوهی و رودهای قديمی سر به زير
از دامن بزرگ تو بي تاب می روند

يک عمر بين آتش و گل دست و پا زدم
ديگر حديث آتش نمرود عجيب نيست
وقتی ترانه های تو تا عرش می رسند
ديگر صدای حضرت داوود عجيب نيست

يوسف اگر که رونق بازار را شکست
تو رونق از تمام جهان برده ای به ناز
در آرزوی کعبه مغيلان به جان خرند
کعبه به آرزوی تو آغوش کرده باز

"
ديوانه محبت جانانه ام هنوز
دست از دلم بدار که ديوانه ام هنوز"
مهمان سفره های غريبان شدم ولی،
در بند ميزبان همين خانه ام هنوز

...........................................................
هر قصه ای تمام می شود الا حديث عشق
هر چيز می رود ز خاطره الا شميم دوست
از درد دوريش همه شب خون دل رواست
دائم در اين معامله ماندن بهای اوست

سلام اي سرزمين وحي و الهام سلام اي شهر شاهنشاه اسلام

سلام اي پايتــخت پادشاهــي سلام اي پايــه عرش الهـــي

سلام اي كان المــاس فتــوت سلام اي كـاخ سلطان نبــوت

سلام اي ســر در كاخ خدائــي حـــــريم بارگــــــاه كبريـــائي

سلام اي مشرق مشكوه ايــمان سلام اي عرشه قنــــديل رحـمان

چه روحــي خفتــه در آنيت تـو ملائك محــو روحانيـــت تـــــو

خبرداري كه با اين شوق مدهوش چه جائـــي را گرفتستي در آغوش

در اينجا خفتــه آن آرام جانـــها كـــــه دارد از ملائك پاسبانـــها

چه روحــي قدسي اينجا آرميــده چــــه روحانيتي در وي دميـــده

تو گوئي غرفه ها مهد فرشته است بهـــر در آيت غفران نوشته است

در و پيكـر همه آيــات و الـــواح شبستانهـــا عبـــادتگـــاه ارواح

چه شهري! جنت الماواست گوئــي چه نخلي! سدره و طوباست گوئي

چـه خاكــي و چـه اقبـالي خدا داد كه چنديـن بوسه در پاي نبـي داد

نشــــان پـاي پيغمبــر بخاكــش ثريا سرمه ساي از خاك پاكـــش

در اينجــا بـرق زد شمشير اسـلام شـــرار خـرمـن اضغاث و احـلام

نبــي اينجا شبــي را خفت مهمان سحر برخاست با شمشير و فرمـان

علــي اينجـا اميــرالمؤمنين شــد سپهسالار شاهنشــاه ديــن شــد

بلـي سلطان ديــن بــاراي سلمان به خندق كنــدن اينجا داده فرمان

خدايـــا ما هم از آن آب و خاكيـم ز آب و خاك اين سلمــان پاكيــم

صفــاي علم و ايــمان بخش ما را خداوندا به سلمــان بخـــش ما را

در راه زندگاني

جواني شمع ره كردم كه جويم زندگاني را نجستم زندگانـــي را و گم كـردم جواني را

كنون با بار پيــري آرزومندم كه برگـردم به دنبال جوانـــي كـوره راه زندگانــــي را

به ياد يار ديرين كاروان گم كـرده راهانـم كه شب در خــواب بيند همرهان كارواني را

بهاري بود و ما را هم شبابي و شكر خوابي چه غفلت داشتيم اي گل شبيخون جواني را

چه بيداري تلخي بود از خواب خوش مستي كه در كامم به زهر آلود شهد شادمانـــي را

سخن با من نمي گوئي الا اي همزبـان دل خدايــا بــا كـه گويم شكوه بي همزباني را

نسيم زلف جانان كو؟ كه چون برگ خزان ديده به پاي سرو خود دارم هواي جانفشانـــي را

به چشم آسمانـي گردشي داري بلاي جان خدايـــا بر مگردان اين بلاي آسمانـــي را

نميري شهريار از شعر شيرين روان گفتـن كه از آب بقا جوئيـــد عمــــر جاودانـي را

«مى خواهم بدانم ، مىخواهم همه چيز را بدانم
بهتر بود همه چيز در تنگابى پنهان مى بود
كه هرگز غوطه در آب نياموختم»

زندگى به رويايى رنگ پريده و گوشخراش مى ماند
آن زمان كه تو نمايش پر مويه ات آغاز مى كنى
پس چشمانم مى بندم تا تنها ببينم

در پس غوغا او آبى شده
لرزش دستانش به خطا پايان گرفتم
كه فرياد كمكى بود بى لب ،بى لب...
و به سان
بوسهُ سرد دلباختگى طوفان به شمع
سرشك فسرده اش ماند در عزاى باران


اكنون
اگر عاقبتش مى خواهى
اگر همچنان دانستن را حوصله از كف داده اى
او آبى شد
به سان زيبنده رنگى براى بود و احساسش



«آبى» را زمانى نوشتم كه بى جان شدن احساسى و فسرده شدن روحى
به چشم خود ديدم...
و اكنون با خود مى انديشم دايم
كه اى كاش مى شد اطمينان داد و پاى چيزى را امضا نكرد!
خسته ام، خسته...